حكيم زجاجى

532

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

برش بُشر دم مىزد از اعتزال « 1 » * پراكنده گفتى سخن بىهمال بدى منكر رؤيت كردگار * پراكنده گفتى به ليل و نهار يكى روز خازن برش رفت و گفت * كه در گنج تو نيست چيزى نهفت 150 خزينه ز گنج [ و ] درم شد تهى * به زر مىتوان كرد شاهنشهى فرو شد ز گفتار او شهريار * نزد ساعتى نيز دم بختيار ازآن‌پس برآورد فرزانه سر * به مرد امين گفت شاه از هنر كه اكنون به دانگى دو نان مىدهند * فروماندگان را ز جان مىدهند توانگر به درويش مىننگرد * چه درويش در خويش مىننگرد 155 كرم نيست در مردم كامكار * درخت سخا خود نيامد به‌بار توانگر گريزد ز پيش فقير * فرو رفت پاى كرامت به قير به ايام دوران بابم رشيد * به من ، مرد درويش زر مىكشيد برون شو فزون بود ، دخل اندكى * كنون خرج ما نيست درصد يكى به دامن كشيدى از او بيوه « 2 » سيم * به خروار بردى [ زر ] از وى يتيم 160 به انعام و احسان در آن روزگار * چو دريا بدى دست و دلشان به كار يكى زآن سران بد برادر امين * كه زر بود نزدش چو خاك زمين كفش مثل ابر بهاران بدى * شب و روز بر خلق باران بدى ورا جز كرم هيچ كارى نبود * به گيتى چنان نامدارى نبود زبيده كه بد مادر سرفرار * در مخزن كامران بود باز 165 به درويش بر ، آن زن كامكار * چو ابرى بهارى بدى زر نثار چه خيرات‌ها كان سرافراز كرد * در كام بر مردمان باز كرد چه مايه درم كاو به درويش داد * كسى را كه درمانده بد بيش داد كه‌را ز آل برمك به ياد آورند * سوى لب ز دل سرد باد آورند كرم‌هاى آن مردم سرفراز * كه گويد نگويى به عمر دراز 170 ز يحيى كه داند سخن بازگفت * ز جعفر كه او بود با جود جفت ز فضل جوان‌بخت ، موسى امير * كه بودند روشن چو بدر منير

--> ( 1 ) اغزال ( 2 ) ميوه